دوشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۷ ۱۵:۵۳

هیچ عشقی بدون درد نیست...

مصاحبه با علیرضا کوشک جلالی، نویسنده، کارگردان و مترجم ایرانی -آلمانی


وقتی از طرف مدیریت مجله مسئولیت انجام مصاحبه‌ای با علیرضا کوشک جلالی به من واگذار شد، می‌دانستم که این از جمله فرصت‌هایی ست که هر خبرنگاری به دنبال آن است.
با کارهای او تا حدودی آشنایی داشتم و می‌دانستم که متولد ۱۳۳۷ در تهران و عضو کانون کارگردانان آلمان و ایران است. او که از سال ۱۹۸۶ در آلمان به عنوان نویسنده و کارگردان مشغول به کار شد توانست به تدریج توانمندی‌های خود را در عرصه تئاتر به اثبات برساند، از جمله به روی صحنه بردن بیش از ۴۰ نمایش در آلمان و ۱۵ نمایش در ایران و دریافت جوایز متعددی در زمینه نویسندگی و کارگردانی از فستیوال‌های بین‌المللی تئاتر.
با مطالعه بیشتر فهمیدم او از سال ۲۰۰۴ یک گروه تئاتری با نام "علی جلالی آنسامبل" را در شهر کلن پایه‌گذاری کرده است و هم اکنون مدیر هنری این گروه پرکار است. در سال ۲۰۱۶ از طرف تئاتر شهر کلن آلمان جایزه افتخاری تئاتر به کوشک جلالی رسید و این جایزه برای اولین بار است که به یک غیر آلمانی تعلق می‌گیرد. در ایران نیز کوشک جلالی شناخته شده است و در سال ۱۳۹۳ از سوی وزارت ارشاد مدرک درجه یک هنری دریافت نمود و براساس آثار منتشر شده از سوی سایت هنر آنلاین در سال گذشته به عنوان پرکارترین کارگردان ایرانی شناخته شده است.
اما من نه برای انجام یک مصاحبه اختصاصی تئاتر، که برای گفتگویی درباره نحوه مدیریت، پذیرش و برخورد او با بیماری‌اش باید آماده می‌شدم.


علیرضا کوشک جلالی که سال هاست با MS مبارزه میکند مصداق بارز این جمله است که "بیماری محدودیت نیست" این نکته را نه تنها با خواندن بیوگرافی و تجربه درخشانش در تئاتر بلکه در خلال گفتگویی مفصل و همراهی او و گروه تئاترش در سفر نسبتا کوتاهی دریافتم. انرژی، امید و دیدگاه روشن او نسبت به بیماری با وجود تمام محدودیت‌هایی که برایش ایجاد کرده نه تنها ستودنی که بسیار آموزنده است.


مهم ترین تغییری که بیماری در شما ایجاد کرد چه بود؟
قبل از بیماری آدمی بودم که به قول مادر بزرگم نا شکری می کردم و تکیه ام بیشتر بر نداشته‌هایم بود تا بر داشته‌هایم، اغلب در حال مقایسه بودم و به قولی به زمین و زمان غر می‌زدم که چرا درآمد مناسبی ندارم، چرا خانه شخصی آنچنانی ندارم، چرا در خانواده نسبتا فقیری به دنیا آمده ام، چرا... چرا؟؟؟ و هزاران چرای دیگر که همچون تازیانه بیرحمانه بر پیکر روح خود می‌کشیدم. بعد از بیماری متوجه شدم که چه موهبت‌هایی را از دست داده‌ام و به سادگی از کنارشان گذشته‌ام. اینکه می‌توانم راه بروم، حرف بزنم، بخندم، کارگردانی کنم، در جامعه‌ای زندگی می‌کنم که در مقایسه با دیگر جوامع آسیایی و آفریقایی از آرامش نسبی برخوردار هستم، نگران نان شب و محل زندگی‌ام نیستم و خیلی چیزهای دیگر...
در واقع بعد از بیماری همه اینها تبدیل شدند به شکر و در حال حاضر تکیه‌ام بر داشته‌هایم است.


واکنش و نحوه برخورد شما در اوایل که متوجه بیماری شدید؟
بعد از اینکه پزشکان نظر قطعی درباره بیماری ام دادند دچار شوک وحشتناکی شدم، ترس و مرگ را با تمام وجود نه تنها در درون خودم بلکه در اعماق وجود نزدیکانم حس می کردم، همه نگران و پریشان بودیم.
طی مدتی که در بیمارستان بودم اولین معلم تئاتر آلمانی ام به عیادتم آمد و گفت:
" تبریک می گویم تو خیلی خوش شانسی"
تعجب کردم: "ام اس و خوش شانسی؟!!"
او ادامه داد: از همان اوایل که به آلمان آمده بودی و تورا شناختم، علی‌رغم اینکه زبان نمی‌دانستی و توأماً با کلی سختی‌های دیگر مواجه بودی، شاهد تلاش‌های بی‌وقفه و خستگی‌ناپذیرت بودم، و در حال حاضر
نمایش نامه آلمانی می نویسی، کارگردانی می کنی، یک گروه تئاتر داری و جایزه هم می بری و جزو مؤفق‌ترین‌ها هستی.
بعد از من پرسید: در نمایش نامه‌هایت سخت‌ترین نقش را به چه کسی می‌دهی؟ گفتم: به قوی‌ترین هنرپیشه‌ام؛ در پاسخ گفت: الان هم خداوند این نقش سخت را به تو داده، در واقع قوی‌ترین هنرپیشه خداوند هستی؛ پس سعی کن این نقش را با غرور و مهارت تمام بازی کنی. شکست های بزرگ و چنین بیماری هایی چالش
بزرگی ست برای شناخت خود و نیروهای درونی ات، نقشی که شاید تا آخر عمر همراهت باشد، اگر این نقش را هم خوب بازی کنی، ناامید نشوی و مثل همیشه مبارزه کنی درهرحال پیروز این جنگ نابرابر هستی، یعنی بدان که برگزیده ای.
این حرف خیلی به من انرژی داد و بعد از آن همیشه به این فکر کردم که خیلی‌ها دارند در صحنه زندگی مرا تماشا می‌کنند، از اعضای خانواده‌، دوستان و نزدیکان گرفته تا هنرجویان و هنرمندان تئاتری در سراسر کشور و .. پس باید نقشم را به نحو احسن ایفا کنم تا در درجه اول از نظر روحی سرپا باشم و بعدهم شاید امیدی باشم در دل دیگران.
از طریق این بیماری با کارگردان جدیدی آشنا شدم که بسیار سخت گیراست و لحظه به لحظه حرکاتم را روی صحنه کنترل و مراقبت میکند : پروردگار.
در حال حاضر با بیماری ام رفیق شدم، بیماری نقش پارتنر مرا بازی می‌کند، می‌توانم این طور بگویم که مثلثی شده‌ایم: من، بیماری‌ام و خدا.
مثل هر رابطه‌ای هم بخش مثبت داشته و هم بخش منفی
سعی می‌کنم بیشتر روی بخش مثبت تمرکز کنم.


تا چه حد از حمایت خانواده و اطرافیان بهره مند هستید؟
خانواده‌ام خیلی برایم مهم هستند، بسیار خوشبختم که در درجه اول همسر و پسرم با تمام وجود پشتیبانم هستند و همیشه حمایتم کرده اند، کمک عاطفی‌شان انرژی مثبت بالایی برایم در بر داشته است، دوستان و آشنایان زیادی در آلمان و ایران دارم که با تمام وجود مرا درک می‌کنند و همیشه می‌توانم روی کمک شان حساب باز کنم. فرشتگان نگهبان زیادی در اطرافم هستند.


آیا تا به حال بیماری باعث شده حس ناتوانی یا ناامیدی به شما دست بدهد؟
بله ناتوانی‌هایی که به خصوص با پیشرفت بیماری همراه بوده بسیار سخت و مشکل‌ساز بودند، ولی همیشه خودم را به مبارزه می‌طلبم، مبارزه‌ای سهمگین.
کار تئاتر در ایران برای من که باید از آلمان به ایران بیایم و شرایط رفاهی متفاوتی با آلمان دارد بسیار سخت است، اما وارد مبارزه که می شوم انرژی جدیدی را کشف می کنم و با مجموعه ای از انسان های عاشق آشنا می شوم که علی رغم مشکلات وحشتناک مادی و .... عاشقانه فعالیت می‌کنند و نمایشی را به روی صحنه می بریم.
همیشه فکر می کنم که ما هنرمندان مجنون و دیوانه ایم که با چنین شرایطی کار می کنیم و بردن نمایش به صحنه چیزی شبیه معجزه می باشد و سال هاست که با عاشقان تئاتر معجزه ای پس از معجزه دیگر ثبت می کنیم.

اغلب متخصصین بر این باور هستند که سبک زندگی و خصوصیات رفتاری رابطه تنگاتنگی با این بیماری دارد، مثلاً افراد استرسی، حساس و ... بیشتر در معرض ابتلا قرار دارند، شما کدامیک از این عوامل را دخیل می‌دانید؟
در درجه نخست استرس ناشی از شرایط ناهنجار اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و احساس عدم امنیت در خانواده و جامعه و بعد نوع نگرش فرد به خود و اجتماع، غیر از عوامل اول که نقش تعیین کنند‌ه‌ای در شکل گیری بیماری‌ام داشتند، تفکرات منفی خودم هم تاثیرگذار بودند. من به این بیماری خیلی فکر کردم، دو نفر از آشنایانم به این بیماری مبتلا بودند و من همیشه نگران مبتلا شدن به این مریضی بودم: هر بیماری را حاضرم بپذیرم، ولی "ام اس" نه... نه... و با فکر کردن زیاد به این بیماری، میتوانم بگویم که خودم جذبش کردم. افکار منفی بزرگ ترین دشمن بشر و مسبب هرنوع بیماری هستند.

بعد از بیماری یاد گرفتم که در جهت عکس شنا کنم و با مثبت اندیشی این بیماری را درمان کنم.

مختصری راجع به الگوی هنری و نمایش نامه‌هایتان که اغلب هم انتقادی هستند توضیح بفرمائید.
الگوی هنری من چارلی چاپلین است این شیوه چاپلین که مسائل بسیار تلخ زندگی را به صورت طنز بیان می‌کند را خیلی دوست دارم تماشاچی که به سالن آمده در وحله اول برای تفریح آمده است به جرأت می‌توانم بگویم که ستون فقرات تئاتر و هنر در کشورهای مترقی این است که بتوانیم اقشار مختلف مردم را به سینما، تئاتر، کنسرت و .... بکشانیم، یعنی عرضه هنر مردمی که هم سرگرم شوند و هم شاهد خلق یک نمایش فاخر روی صحنه باشند، به نحوی که از یک پروفسور یا استاد دانشگاه گرفته تا یک فرد عادی و حتی کودک بتواند با آن ارتباط برقرار کند و از دیدنش لذت ببرد.
و اما در مورد انتقاد، بعد از بیماری به این نتیجه رسیدم که همیشه انتقاد را از خودم شروع کنم تا زمانیکه آدم‌ها نتوانند با هم صحبت کنند، ارتباط برقرار کنند انتقاد درست بکنند، سوءتفاهمات زیادتر شده و دامن زده می‌شوند و دیگر نمی‌شود حرفی زد و این یعنی فاجعه، یکی از موتورهای محرک کشورهای پیشرفته صحبت کردن و انتقاد کردن هست.
حالا اولین دیالوگ می‌تواند از خود آدم شروع شود، و انتقاد از خود.

مفهوم جبر و اختیار؟ اینکه بیماری جبر زندگی هست یا اختیار آن؟
مطمئنم اگر قبل از بیماری فکرم به گونه دیگری بود می‌توانستم جلوی بیماری و یا حداقل جلوی پیشرفتش را بگیرم، جهان تمام عوامل را دارد که انسان را ناامید کند، هر چه عشق در درون خود من بیشتر باشد، آدم‌های عاشق را بیشتر پیدا می‌کنم و در این صورت عبور از موانع امکان پذیرتر است، از نظر من نباید همیشه نیروها و توطئه‌های بیرونی را علت اصلی بدانیم، بلکه باید در درون خودمان کنکاش بیشتری داشته باشیم به نظر من نیروی درونی خود آدم (اختیار) پیش برنده است اولین تغییر را انسان باید از خودش آغاز کند.
"تا زمانی که انسان خودش را تغییر ندهد، دنیا تغییر نمی‌کند."
ما اختیار داریم مثل یک کشاورز دانه‌هایی که دلمان می خواهد بر روی زمین زندگی بکاریم و سپس مجبوریم آنچه که کاشته ایم را درو کنیم.

از نظر شما با تقویت جسم، روح تقویت می‌شود یا برعکس؟
هر چه جسمم ضعیف‌تر می‌شود به همان نسبت بال های روحم افزون تر می‌شود .
در حال حاضر روی صندلی چرخ دار نشسته ام ولی روحم در حال پرواز است.
بازی گرانم روی صحنه دست‌ها و پاهای من هستند.
به این صورت است که تناسب روح و جسمم خیلی زیاد شده و من ایمان دارم که روزی روحم دست جسمم را می‌گیرد و باهم به گردش می‌روند.

راه‌کارهای شما در مواجهه با مشکلات چیست؟
در وحله اول سعی می‌کنم آرامشم را حفظ کنم. نقاط ضعف خودم را ببینم، شاید قبلاً فقط ضعف‌های دیگران را می‌دیدم ولی الان به دنبال این هستم که ببینم کجا من اشتباه کرده‌ام و جبران کنم، پذیرش آدم‌ها به همان صورتی که هستند، پذیرش موانع، در این صورت راحت‌تر می‌توانیم کنار بیاییم.

قوی‌ترین باوری که مسبب اصلی موفقیت‌هایتان می‌دانید؟
عشق... عشق به کار کردن، امید به زندگی، کشف زیبایی در تمام پدیده‌های طبیعت، انتقال دریافته‌ها و تجربیاتم در زمینه تئاتر به نسل جوان. هنرمند باید زیبایی‌های اطرافش را ببیند از گل گرفته تا خصوصیات های آدمها، زیبایی آدم ها، تمرکز نکردن بر نقاط ضعف دیگران بلکه بر روی نقاط قوت شان. دنیا و مشکلاتش را نمی توان عوض کرد پس باید از شرایطی که در آن هستیم بهترین استفاده را بکنیم.
"بالاخره درد هست، هیچ عشقی بدون درد نیست"


چگونه حال خوب و آرامش را برای خودتان مهیا می‌کنید؟
حالات روحی من تا قبل از بیماری ضربات مهلکی به جسمم زد، شاید یکسری تفکرات منفی بود که ارگانیسم جسمی من که صدمه دیده بود را کمک کرد تا این بیماری در درونم شکل بگیرد. در دوران اولیه بیماری متوجه شدم که زیاد با مرگ فاصله نداریم و باید از تک تک لحظات لذت برد. هرچه بیشتر به عشق نزدیک می شدم، تنفر، حسادت، مقایسه کردن از من دور می شد، از لحظه ای که رها کردن را یاد گرفتم به معبد عشق بیشتر نزدیک شدم، اینگونه است که می گویم شاید این فاجعه دروازه ای بود برای کشف بهتر خودم و باز به قول معلم تئاتری ام که گفت "تو برگزیده ای"، من انتخاب شدم تا در این راه سخت خودم را بیابم و در درجه نخست عاشق خودم باشم (علی رغم تمام ناتوانی‌های جسمی و روحی عاشق خودم باشم) تا بتوانم دیگران را دوست بدارم، چون یاد گرفتم کسانی که خودشان را دوست ندارند در درجه اول با خودشان در جنگ هستند و بعد با تمام جهان.
شرایطم را قبول کردم ، امید به بهتر شدن دارم، حتی امید به اینکه قبل از" گرفتن قبض " و " سفر نهایی " بتوانم فوتبال بازی کنم، همه این تفکرات حالم را خوب می‌کنند.

تهیه و تنظیم: سودا رسولی‌وند

 

کلیه حقوق مادی و معنوی متعلق به  نشریه تازه های تندرستی می باشد.